حكيم ابوالقاسم فردوسى

544

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

بماند ، و به حسرت در آسايش نيك بختان بنگرد . بهرام گفت : اين نكته كه گفتى شنيده بودم اما باور نداشتم و چون سر براهام از باده گرم شد به شهريار گفت : اى رنج ديده سوار ، اين نيز بدان كه دل دولتمندان پيوسته از داشتن دارايى گرم و روشن است ، و درَم پيش ديدهء آنان به مانند زرهى است . آن كه درم ندارد هميشه چون خشك لبان دژم و دردمند است ، و همچنان كه تو اكنون از گرسنگى در رنجى حسرت رسيده و بىكام است . چون شب به پايان رسيد و خورشيد از پشت كوه سر زد بهرام زين بر چرمهء ناچران نهاد و خواست از خانهء جهود بيرون شود . در آن دم براهام پيش آمد و گفت : اى سوار ، پيش از اين كه به روى چنان كه پيمان بستى بايد سرگين اسبت را از خانهء من بيرون ، و به بيابان برى . شاه گفت : كسى را به مزدورى بگير تا زر به او بدهم . براهام گفت : من مزدورى نمىشناسم و بهرام از سرِ ناچارى دستار ابريشمين گرانبهايى را كه در موزه داشت بيرون آورد ، سرگين اسب را با آن پاك كرد و بيرون برد . سپس تازان به ايوان خويش بازگشت . روز ديگر تاج بر سر نهاد و به آوردن لنبك آبكش و براهام جهود كس فرستاد . چون اين دو به ايوان درآمدند شهريار يكى از نيكمردان دربار خود را گفت به خانهء براهام برو و هر چه در آن است بياور . فرستاده وقتى در سراى جهود را گشود آن را آگنده از ديبا و دينار و پوشيدنيها و گستردنيهاى كمياب و گرانبها ديد . آنها را بر هزار شتر بار كرد ، و چو بانگ دراى آمد از بارگاه * بشد مرد بينا بگفت آن به شاه كه گوهر فزون زين به گنج تو نيست * همان مانده خروار باشد دويست بماند اندر آن شاه ايران شگفت * زِ رازِ دل انديشه‌ها برگرفت بهرام صد شتروار از آن همه زر و درم و گستردنيها و پوشيدنيها را به لنبك آبكش بخشيد و سپس به براهام جهود گفت : آن سوار كه آن